سرزمینِ خیال

زندگی جاده و راهی است به آن سوی خیال

ایستگاهِ پیدایش...

من اینجا به نظاره ایستاده ام، در گنگ ترین بخشِ تاریخ و در نزدیکی جاده ی بیست.

"نمی دانم" هایم به قدریست که درحال حاضر از قدم برداشتن دست کشیده ام...

زمان میخواهم.

برای حل کردن، یاد گرفتن آخرین درس های جاده ی نوزده و پیدا شدن.

گم شده ام مگر؟! نمیدانم اما تکه هایی از من جا مانده اند، بین آن دویدن ها و مسیر های دور.

باید برای قدم بعدی، چند قدمی باز گردم. خودم را که آوردم حرکت خواهم کرد.

  • ۰ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • فروغ سادات
    • يكشنبه ۷ دی ۹۹

    من بی نورم..

    نمیدانم!

    اما هرچه که هست؛ حالِ این روزهای من 

    خوب نیست...

  • ۱ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • فروغ سادات
    • پنجشنبه ۲۷ آذر ۹۹

    حالِ خوشِ دل به دریا زدن ها و مسیرهای پیچ درپیچ...

    پر از حرفم، پر از سکوت. همیشه سکوت رو ترجیح میدم چون حال بهتری داره، وقتایی که سخته، دیر میگذره، تمام تلاشم رو میکنم که چیزی به زبون نیارم چون میدونم بلافاصله بعد از اون؛ تمام اون برگه های فشرده شده عین یک پرونده ای که گیره ی فلزیش باز شده باشه بهم میریزن و بعد مرتب کردنش سخت میشه!

    اومدم که اینجا بنویسم، سکوت رو داشته باشم و اینجا حرف بزنم تا که روزها سبک تر بگذرن، خستگی هام کم رنگ تر بشن...

    حال این روزهام خیلی عجیبه و اصلا فکر همچین روزهایی رو نمیکردم! یجوریه که متوجه شدم زندگی اون اندازه گیری ها و خط کش و پاکن به دست بودن های من نیست. زندگی اون حال خوش دل به دریا زدن ها و مسیر های پیچ در پیچه.

    غصه هست زیاد هست، هروقت میام یک گوشه از این انباری تاریک رو نگاهی بندازم و درش رو باز کنم اونقدری گم میشم لا به لای تمام اون گردو خاک ها و اشیاء تیز که بیرون اومدن از اونجا میشه یک مرحله ی سخت دیگه...

    اما من فهمیدم این رو که تمام مراحل زندگی، به یک دلیلی پیش روی ما میان... دنیا شاید قصدش ناسازگاری نباشه با ما! هروقت میام بگم چرا فلان رویای من حقیقت من نیست میگم خب حتما و قطعا حقیقت من رویای خیلی هاست.. شاید برای من کافی نباشه اما باید پذیرفت که جنگیدن با اون نتیجه ی قطعیش باخت منه!

    اما سوالی که هست اونم اینه که ؛

    با وجود تمام روزهایی که به کندی یک حلزون میگذرن و به تکرار میرسن و عین مرداب تمام عادت های خوب و اهداف و.. رو قورت میدن، چجوری باید خوب باشیم و درست زندگی کنیم؟!

    من خودم برای کلمه ی درست یک سری معیار های سخت گیرانه ای داشتم که بعد متوجه شدم این جوری ها هم درست بشو نیست...

    قدم اول اینه که از جنگیدن و تقابل با آنچه که در توانم نیست دست بکشم.

    " و یکی از بزرگترینشون این مسئله است که فکر میکنم (نکنه نسخه ی شناخته شده ی من با منِ واقعیم فرق بکنه ینی که مثلا از من یک برداشت دیگه ای بشه. از یک استوری، یک جمله یا همین پست حتی)."

    اما مگه ما به دنیا میایم که به بقیه بگیم کی هستیم یا که اگه اونی که اونا فکر میکردن نبودیم واسشون توضیح بدیم! مگه میشه این شکلی زندگی کرد؟! عین این میمونه بخوایم یک قدم برداریم بعد بگیم فلانی" دوست فامیل آشنا" ببین من این قدمم به این دلیله نگاه کن به چه صورتیه ببین پامو چجور بلند میکنم و درهمون حین برای راضی نگه داشتن و پاسخ دادن به نظرهای مختلف سرازیر شده وقتی که سرگرم توضیح دادنیم ، راهی رو بریم که به پوچی درونی برسیم! بی راهه بریم و زندگی قالبی از اونچیزی رو بگیره که اصلا شبیه به روحیات و تصمیمات درونی ما نیست...

    قدم دوم اینه که بعد از کنار زدن آنچه که در توانم نیست، سعی کنم توانایی های خودم رو ببینم و بعد در راستای اون ها اهدافم رو انتخاب بکنم.

    خیلی هامون از توانایی ها و استعداد هایی که در درونمون هست خبر داریم اما انقدر که دنبال پذیرفته شدن و تشویق میگردیم تا ازخودمون مایوس بشیم چون قطعا در این راه یا که مشوق ها عین یک مسکن عمل میکنن یا که تشویقی درکار نیست که منجر به خورد شدن عزت نفس میشه.

    حس میکنم که بعد از این دو سه قدم، البته اگه که با قاطعیت برداشته بشن باقی راه به مناظری برمیخوریم که مناسب مان و انگار که همه چیز سرجای خودشه...

    همیشه تلاش کردم روزها رو، دقیقه به دقیقه رو، توی ذهنم ، توی ذهنم و باز توی ذهنم.

    تلاش کردم که درست برم، درست انتخاب بکنم. آخه پشت هرقدمی اگه فکری نباشه هزینه ی سنگینی به قیمت تمام رویاها و اهدافم پیش رومه...

    حالا که من اومدم و این دنیا رو دیدم، حالا که میدونم تمامش فانی و پوچه و گذراست میخوام که آسون بگیرم به خودم... تمام حصار ها و انقباض ذهن و روحم رو رها کنم...

    در این دنیا که پره از سختی و غم که برای بودنشون یک لحظه غفلت کافیه، دلایل لبخند زدن و خوب بودن رو پیدا کنم.. اون دلایل محکمی که عین "امید" برای ادامه دادن این مسیر به کمک من میان.

     

  • ۱ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • فروغ سادات
    • سه شنبه ۱۸ آذر ۹۹

    من به تو یک عالمه عذرخواهی بدهکارم...

    دلم گرفته؛ نمیدونم از این آهنگ هندی و فیلمیه که دیدم! یا از فکر به درس های زیادی که باید بخونم، از اینکه چیزی که جز علایقم باشه کم پیدا میشه دورم، شاید قرنطینه ی ۱۰ ماهست که تمامش رو خونه بودم، شاید بخاطر گلدوناست که همه اشون شکستن و غصه اشون هنوز همراهمه، اما غم ذاتا بد نیست یک وقتایی... فرصت فکر کردن میده.

    و این غم شاید از اون نوعش باشه. از اونا که بعد از گذروندنش حال باثبات تری داشته باشم... از اون نوعش که من رو به من برمیگردونه و برای برداشتن باقی قدم ها به کمکم میاد.

    به هرحال ممنونم جانِ عزیزم، بابت تمام تلاش ها :). عذرخواهی که زیاد بهت بدهکارم، ممنونم با وجود تمامشون خودت بودی و جنگیدی...

  • ۱ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • فروغ سادات
    • پنجشنبه ۱۳ آذر ۹۹

    یک سادگیِ پر از معنی

    که در کنار تمامِ این فراز و نشیب ها و خستگی ها، من این گونه حال خودم را خوب میکنم و سعی میکنم که امید را گم نکنم:

    چشم هام رو میبندم و دستم رو به صورت چپ به راست رو به روی صورتم میکشم و این شکلی افکار اضافی رو پاک میکنم... یک دستمال و شیشه پاکن برمیدارم. بوی تمیزی، اون صدای خرش خرش جارو، مرتب بودن... روحم رو سبک میکنه.

    یک وقتایی میرم تی وی می بینم و اگه موفق نشدم فیلم ببینم برمیگردم تو اتاق و به جای اون میرم یوتیوب. که هرکس فروغ رو بشناسه میدونه که اون چقدر فیلم دیدن رو دوست داره.

    میرم پینترست و رویاهارو سرچ میکنم و بعد سیو توی درایو مای دریم. و همزمان به نوای هزار دستان گوش میدم و توی "سرزمینِ خیال"؛ بوی عید و حوض آب و حال خوب و کودکی و مزه ی آب انار و آسمون ابری و ساقه های نور می پیچه...

    دفتر سبزآبی رو باز میکنم میرم تو جاده ی هجده... و یادآوری میکنم برای خودم دستاورد هارو قدم هایی که به سختی برداشته شدن، نتوانستن هایی که به توانستن تبدیل شدن، رشدکردن و آرامی درون و اینکه که تنها ۴ماه مونده به "بیستمین مسیر" و ورودی جدیدی که واقعا دوستش دارم.

    خب راستش حال من سخت خوب میشه اگه که تلاش برای خوب شدنش از جانب بقیه باشه. البته فکر کنم هرکسی همین باشه و فقط خودمونیم که در نهایت میتونیم قانع بکنیم خودمون رو.

    برمیگردم به خاطراتِ کودکی و عکس های آلبوم رو نگاه میکنم به رویاهای اون موقع هام فکر میکنم که چقدر این رویاها بزرگ بودن و چخوبه که همچین افکاری تو سر داشتم و بعد سوال میشه که واقعا از کجا میومد اون همه رویا، تخیلات و خلاقیت ها... از فروغِ اون روزها تشکر میکنم و آلبوم رو میذارم سرجاش...

    میام و برای رویاهای کمی دور نقشه میکشم... به قدم هایی که برداشتم نگاهی میندازم و میگم خب باقیشم خدا هست.

    آینده ی نزدیک رو تصور میکنم، قدم هایی که منتظرم برداشته بشن. منتظرم... که سخته واقعا و من از انتظار این روزها خسته میشم گاهی..

    آشپزی میکنم، کتاب هامو نگاه میکنم و از داشتنشون ذوق میکنم، به حس ها و خاطره های خوب ثبت شده فکر میکنم و لبخند میزنم، میام اینجا و می نویسم، به گلدونا آب میدم و اونایی که تو آب ریشه زدن رو میکارم، علیرضا قربانی گوش میدم همایون، نامجو، گرشاسبی، کمانچه ی کلهر....، کتاب و پادکست دوستدارم اما فعلا گوش نمیدم و نمیخونم. گذاشتم عین اون شکلاتی که قایم میکردیم تو جیبمون یک وقتی که خوبم برم سراغش، دمنوش میخورم، به آسمون و ابراش نگاه میکنم به ماه و ستاره ها و به آنچه که ماورای اونه فکر میکنم، حرف های خدا رو میخونم، باهاش حرف میزنم قربون صدقش میرم :)، شخصیت فیلم هایی که دوست داشتم رو نگاه میکنم حرف هاشونو یادآوری میکنم برای خودم، به رشد پبچکا نگاه میکنم و از دیدن جوونه زدنشون ذوق میکنم. 

    دنیای من یک خونه ی نقلی کوچیکه با آجرایی که بوی خنکی میدن، با پنجره هایی که نور رو دعوت میکنن و قالی نرمی که پر از نقش و نگاره و یک کتابخونه کنارش و کمانچه ای که به اون تکیه داده و کلی گلدون روی پله ها، صدای گنجشکارو میشه شنید، صحبت برگ های درخت کنار پنجره رو. صدای سکوت رو.

    و یک سادگی پر از معنی. که جای غصه فراوونه اما من در کنار فرودها همینقدرسبک خوبم و زندگی میکنم :) 

    که گاه نداشته ها و نشدن ها و نرفتن ها و تمام نون ها میشوند تمام داراییِ ما.

  • ۲ پسندیدم
  • ۲ نظر
    • فروغ سادات
    • پنجشنبه ۶ آذر ۹۹

    و هو معکم این ما کنتم

    امروز متوجه شدم که موبایلم کم کم داره از همراهی با من خداحافظی میکنه...

    مجبور شدم فایل هایی رو پاک بکنم که با ارزش بودن برای من. اما خودم رو اینجوری قانع کردم که خب از موبایل پاک میشن اما از حافظه ی خودم که نه.

    و در حین همین فکر کردن ها، آهنگی پخش شد که یک روز با گوش دادنش، خستگی هام راه بروز و نشون دادن خودشون رو پیدا کردن و مقاومتِ من برای پنهون کردنشون جوابگو نبود...

    میدونم بعد مدت ها ننوشتن نباید بیام و از این حال بگم اما شاید باید حداقل تو وبلاگی که به اسم خودمه از خودم بنویسم و اذیت بودنی درکار نباشه.

    سختی و ضعف ناشی از خستگیِ در برابر اون که نشانه ی مطلق از هیچ چیزی جز تلاش نیست، پس چرا حداقل منی که باید از خودم شروع بکنم این تفکر رو داشته باشم...

    که خودم نوشتم زندگی تمامش لحظه های خوب نیست.

    گاهی ما تلاش میکنیم، برای خوب بودن. برای اهمیت ندادن به هر آنچه که مارو آزار میده و چشم بستن روی تمومشون. اما شاید این کافی نیست. شاید آنچه که ما در ذهنمون داریم اونی نیست که دیده میشه که این یک قطعیته و یک احتمال نیست. پس نباید ناراحت قضاوت ها شد، میدونم این قدرت خارج از توانایی منه که از پسش بربیام اما تلاشم رو میکنم برای داشتن همچین قدرتی.

    همه ی ما در حال رشد و تلاشیم، اونکه سعی میکنه پله ها رو دوتا دوتا بپره و مدام بیوفته، اون که بعد از یک مقدار از مسیر غرق اون لحظه و متوقف میشه، بین تلاش ها تفاوت های زیادی هست اما هرکس در مسیر خودش و برای خود دستاورد هایی خواهد داشت، حالا دستاورد های کوچک و موقت یا که خیلی بزرگ و دائمی، با سختی های کم یا ....

    و یک چیزی که هست و قابل تغییر نیست اینه که بین تمام روزهای سخت، خستگی هست.رسیدن به قطره ی انتهایی صبر و امید هست. تمام شدن توان و قدرتمون هست...اما راهی برای توقف نیست.

    باید ادامه داد.

    با همون یک قطره ی باقی مونده و توان تموم شده.

    من بعد از تمام این فراز و نشیب ها، بعد از تموم روز هایی که فکر نمیکردم بگذرن و فردا روزی دوباره بایستم و تلاش کنم، بعد از اون روز که پشت تلفن گریه کردم، بعد از چندین ماه که جز دیوارای اتاقم چیزی ندیدم و آسمون تنها نمایشگری بود که امید رو به من نشون میداد،بعد از ۲۴ ساعتی که تنها سه چهار ساعتشو خوابیدم، بعد از تمام قدم هایی که فکر نمی کردم بتونم بردارم و تواناییشو ندارم ولی داشتم، بعد از مدت ها صحبت نکردن و تنهایی مطلقی که اسمش رو "انفرادیِ من" گذاشتم. بعد از تموم سختی هایی که فکر میکردم بعد از گذروندن هرکدومشون یک تکه از خودم رو از دست میدم... 

    من بعد از تموم اون ها الان اینجام، همون فروغم...در نزدیکی "جاده ی بیست". اما با روحی که شاید بشه گف هیچ حصاری دور و برش نیست.

    لبخند میزنم :)

    بین تمام اون روزها، هروقت فکر میکردم برای ادامه ی راه و دیدن مسیر هیچ امید و نوری تو دست و بالم نیست، بودی. به پیچکا گفتی ریشه بزنن و جوونه هاشون رو نشونم بدن، به آسمون گفتی ابراشو صدا کنه شب که شد ماه رو گفتی بیاد ستاره هامو صدا زدی وقتی فال حافظ رو باز کردم تو برام خوندی و نوید سرزمینِ خیال رو دادی.

    من فکر میکردم از پسش برنمیام اما بودی که با این افکار و نا امیدی های گاه به گاه متوفف نشم و هر وقت که تاریک شد، یادم دادی که نترسم.

    تو بودی... هرجایی که من بودم.

  • ۱ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • فروغ سادات
    • جمعه ۳۰ آبان ۹۹

    بویِ آب ، نسیم ، غروب ، سایه ی یک درخت ...

    این نسیمِ سرزمین خیال را دوست دارم ، حالم را خوب می کند ...

    امید ؛ مبادا گمش کنی !

    این حوضِ خاک خورده دوباره یک روز غرق آب می شود و تو عین عادت ، دستت را آرام روی آب میبری ، می نشینی و می دانی سکوت و تماشا ، شماره ی اول فهرست علایق توست ...

    - در سرزمینِ خیال ، همه سکوت میکنند ؛ تنها شجریان میخواند .

    و کمانچه ...

  • ۵ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • فروغ سادات
    • پنجشنبه ۱۹ تیر ۹۹

    منم من ، میهمانِ هرشبـت ...

    خودم را به آسمانت رساندم ، صدایت زدم ...

    گفتم : نگاه کن ، با جان میخوانمت ؛ همانجایی که خانه ی توست ...

    دستانم را ببین ! رو به تو بند به بند حرف شدند ...

    یک باره از جلوی چشمانم گذشت ؛ تمامِ حرف هایمان ، تمامِ آن شب ها ...

    راستی یادت هست آن شبی را که بهشت نامیدمش ...

    باور نمی کنند اما بین خودمان بماند [ من تو را دیدم ] ...

    در همان یک وجب سهمم از آسمانت سماع شدم . باران ، او هم آمد ...

    و تمامیشان ... که از تو ، خودت را آرزو کردم ...

    ۲:۴۰ ۹۹/۴/۴ـ

  • ۳ پسندیدم
  • ۲ نظر
    • فروغ سادات
    • چهارشنبه ۴ تیر ۹۹

    بهایی از جنسِ خودمان ...

    در آن دفترچه ی سبز آبی ، امروز ثبت شد ؛

    اولین تار موی سفیدِ نوزده سالگی ۹۹/۲/۳.

    نمیدانم برای چه تاریخی منتظر دومی و سومی اش باشم !

    .

    نوشته بودم که :

    "قلبی نیست که در مسیر آرزوهایش باشد و رنج نکشد و چه رنجی شیرین تر از این ؟! "

    نمیدانم چند ساله بودم که از خِیرِ وسیله ای که برایم عزیز بود گذشتم ، اما برای همان بارِ اول به من فهماند که ؛ رها کردن و وصل نشدن به طناب های جدا ناپذیرِ وابستگی ، لذتی دارد آنم چندین برابرِ تمامیِ کسب کردن ها و داشتن ها . 

    و در مرحله ای بعد از این نوع رها شدن ها ، برای رسیدن به آن افسانه‌ی شخصی  با وجود قدم هایی که قرار نیست به آسانی برداشته شوند؛ باید بهایی پرداخته شود، آنم از جنسِ خودمان .

    اینگونه اکسیرِ عشق کار خودش را میکند و در جایِ خالی بخشیده شدگان وجودت، آن قسمت هایی که بهایِ پرداخته شده ی مالکیتِ روح و قلبی بزرگ در تو اند ؛ می توان رشدِ جوانه هایِ سبز را دید .

    جوانه هایی که به تو جان می دهند و جهانی را در خلوتت میسازند که با وجود این همه هیچ ، بی نیازی هایت بیشترند .

    پ.ن : می دانی سرزمینِ خیال کجاست ؟

    همانجایی که با دستانِ خالی ام ، زیر سقفِ آسمانت با همان خنده های اشک آمیز و آن چشمانِ ذوق زده ام ...

    می گویم : "داشتنت مرا بس" ... من به قربانت :)

  • ۲ پسندیدم
  • ۳ نظر
    • فروغ سادات
    • پنجشنبه ۴ ارديبهشت ۹۹

    بسم الله النور ..

    ما تنهاییم تو این عالم . کی با شماست ؟ هیچ کس با شما نیست .

    پدر و مادر و زن و فرزند و این ها همه میذارن میرن .

    چهار روز با شما هستن بعدا هم تازه هرموقع هم که با شما هستن ، در وجود خودشونن .

    هیچ کس نمیتونه وارد وجود شما بشه .شما تک و تک و تنها هستین در این عالم .

    اون وقت ینفر میاد میگه : { و هو معکم این ما کنتم } او با شماست

    این شراب معیت ، حضور ؛ این که آدم حس بکنه که او حضور داره پیشت ، دیگه هیچ

    وقت آدم تنها نیست . چون معیت او غیر از معیت خلقه ، معیت او اون چنانه که از ما

    به ما نزدیک تره :)

    - دکتر الهی قمشه ای

     

  • ۲ پسندیدم
  • ۱ نظر
    • فروغ سادات
    • پنجشنبه ۲۹ اسفند ۹۸